فامیل و دوست آب رو تو آسیاب مشکلاتم میریختن و این آسیاب هر روز پرتر میشد و حتی .. حتی شیب تخلیه ای وجود نداشت! و .. همه چی رو با خودم حل کردم!
گاهی اونقد گلو درد داشتم که نتونستم حرفامو حتی به خدا بگم ولی اون می فهمید همه چی رو از چشمام .. چشمایی که هیچکس نفهمید چرا اینقد نگاهاش معناداره ..
اون میفهمید درست مثل الان!
شبا آرزوهام رو بغل میکردم و میخابیدم .. و روزا سگدو میزدم واسه رسیدن به اون چیزایی که دیشب واسه فردا از خدا میخاستم ...
موضوعات مرتبط: Passion of the Ihsun
برچسب:
نویسنده: هیراد سلطانی